خرید بک لینک

یکی بود یکی نبود. تو یه دانشگاه تو اصفهان یه استادی بود با یه عالمه دانشجو. یکی کارشناسی یکی ارشد یکی دکتری. استاد قصه ما فقط تو رشته خودش دانشجو نداشت. انقدر فعال بود و نگاه تحلیلی و نقدی قویی داشت که به بهانه های مختلف دانشجوهای زیادی افتخارشون شاگردی ایشون می شد. استاد ما انقدر بی حساب و بی کتاب و بی منت همیشه برا دانشجوهاش وقت می ذاشت که دیگه دانشجوهاش این کارشو قاطی شرح وظایفش میاوردند. کار به جایی رسید که حتی استاد اگه یک ربع تو جواب دادن به سئوال شاگرداش تاخیر میکرد، شاگرداش طلبکارش می شدند.

دانشجوهای این استاد هر کدوم هدفی داشتند و هر کدوم دنبال گرفتن کمک از این استاد برا هدفشون بودند اما وقتی اون استاد به هر کدومشون کمک میکر د تا به جایی می رسیدند، میرفتند و حتی میگفتند که برا ما وقت نمیذاره دیگه.

استاد قصه ما فقط نگاه میکرد و فکر میکرد و به کاراش میرسید. اما مشخص بود دیگه انقدر قدرنشناسی دیده که دلش نمیخواد مثل قبل باشه. شاید شاگرداش هنوزم به این باور نرسیده باشند که هیچکدومشون حق استاد شاگردی رو به جا نیاوردند و برا همینه که استاد دیگه از شاگردای قبلیش دل بریده.

استاد! ما غلط کردیم. نفهمیدیم... فقط فکر خودمون بودیم. انقدر بی ادعا همیشه برامون بودید که یادمون رفت شما کجایید ما کجا. فقط ببخشید. تقاضامون فقط همینه.


برچسبها: استاد خوب

برچسب: شاگرداش, نویسنده: پارسا شریعتی تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 18:36

صفحه بندی