اگر میخواهید درباره به دستان بازترت... اطلاعات بیشتری کسب کنید، این مطلب را تا انتها مطالعه کنید.
السلام علی المهدی و علی آبائه

سلام سعیده جون. الان ساعت سه و دوازده دقیقه روز پنجشنبه بیست و پنجم تیرماه. دلم گرفته و میدونی انقدر علت این قبض پیچیده است که ناظهار داشتنیه. رهبرمون میبیان کردن شهدا دستشون بازتره. حتما تو به اراده خدا میدونی و میتونی این قبض رو حل کنی. انقدر بگم که از زخمهای زبانی فامیل، از قضاوتها خسته ام. از دردهایی که زور به روز داره بدتر میشه، خسته ام. از بریدن امیدم از بهبود، از آرزوهایی که نشد و نمیشه، از فشار سرباز بودن، از درک نشدن ها، از دورویی ها، از این دنیا بریدم. یعنی اونجام یه جای کوچیک برا من نیست؟ از وقتی رفتی دارم فکر میکنم کاش من میرفتم و تویی که سراسر خیر و سود بودی و بچه هات و همسرت می موندید... من واقعا دیگه خسته ام برا چیزایی که مقصرش نیستم خیلی بیشتر خسته ام. تا کی به روم نیارم و ادامه بدم؟ این همه نادیده گرفته شدن رو تا کی با قوی بودن پوشش بدم؟ میدونی حتی فولاد که باشی یه جایی از کنایه های دور و برت خسته میشی. کسایی که تو اصلا دلت نمیاد با اینکه در لحظه تو ذهنت هست جواب تند بهشون بدی، اما ناراحتشون کنی و میگی من ناراحت شدم بذار اون نشه. من خسته شدم. عزیزم از چیزایی که چون تو دستت بازتره میدونی اما من جرات نوشتنش رو ندارم چون آدم این زمینی نشستند که قضاوت کنند. سعیده، صدای اذون صبح میاد. میشه به منی که فقط دارم برا نمیدونم چی تو دنیا تحمل میکنم، تلاش میکنم، راه کج میکنم، درک نمیشم، سربازم، خسته ام، بی کسم و درمونده ام، دعا کنی؟ من دیگه موتور ندارم. من دیگه نمیتونم برا تمام ذوقهایی که برا نوشتن و تلاش داشتم و نیست برا کارایی که کم بود و کردم و فکر کردم برای خداست اما... برا تمام رکوردای تند تند کتاب خوندنا، برا همه ... همه حرفایی که تا میام بنویسم گریه میشه، کمکم کن برا بغضایی که مدتها طول میکشه و درد میاد تا بشکنه، لطفاً. چون دیگه واقعاً خسته شدم. میدونم نه خواهرتم نه دخترعموهاتم و تعداد باری که همو دیدیم به زور اگر به هف هشت بار برسه... به لحظه ای قسمت میدم که امیرحسین رو محکم گرفتی تو بغلت وقتی اون پهپاد کوفتی اومده بود سمت طبقه ای که شما ساکن بودید. به امیدی که داشت کم کم ناامید میشد حتی برای نجات امیرحسین... سعیده من اهل التماس نبودم اهل این نوشتنا نبودم ... تمام زندگیم سرم تو کتابام بود. کم اوردن دورترین عبارت برام بود، سالم زندگی کردم سالم رفتم و اومدم. با تمام ضعفام با تمام بداخلاقیام، پای علم اهل بیت و شهدا بودم. همین عکس سردار سلیمانی همین چفیه و سربندایی که اینجا آویزونه همین یادگاریای جبهه... من حتی برا همینا مسخره شدم و قضاوت شدم. فقط بریدم اگه به دادم نرسی کجا برم؟ شما دستتون بازتره پیش خدا. و من بهت قول میدم برات عاشورا بخونم هر روز. به چشمایی که گریه هاش به گریه بعدی وصل شده... کمکم کن.
اللهم عجل لولیک الفرج
یاعلی
جدیدترین جزئیات و تغییرات مربوط به این موضوع در متن گزارش آمده است.
تمام اطلاعات بر اساس گزارشهای منتشر شده در زمان نگارش این مطلب تهیه شده است.
این موضوع در روزهای اخیر مورد توجه رسانهها و مخاطبان قرار گرفته است.
برچسب:
نویسنده: پارسا شریعتی