به نام حضرت دوست
السلام علی المهدی و علی آبائه
هوا گرم بود. خیلی گرم. تیرماه است دیگر و گرمایش. دو روز بود حنانه دوباره که نه، هزار باره حال خوشی نداشت. کرونا بود یا ضعف و تب و گلودرد؟ نمیدانم. جمعه تا صبح چندین بار حالش بد شد. صبح عازم کلینیک شدیم. داروهایش گیرنمیآمد و بیمارستان هم شلوغ بود. رفتیم برای سروم و... کلینیک دیگر. کارمان حدود ساعت دو تمام شد. برای مامان و حنا ماشین گرفتم و خودم هم رفتم تا با اتوبوس راهی دانشگاه شوم. خیلی خسته و گرسنه بودم. همراهم فقط یک بطری که ابش گرم شده بود داشتم. خیابان هاتف پر از مغازه سوپرمارکت بود ولی دیگر حوصله کارت کشیدن نداشتم. گفتم از دکه دم دانشگاه چیزی میخرم. اتوبوس به خیابان دانشگاه رسید و دکهای هم وجود نداشت. فکر کنم من درگیر خاطرات دورم بودم که انتظار داشتم نرسیده به کتابفروشی جهاد دکه باشد و هایبای بخرم. دکهای که دوران کارشناسی از آن کیهان میخریدم و یک بار هم اعتماد خریدم! بگذریم که حالا به آن خریدها و پیگیریهایم میخندم. اول کلی آب یخ خوردم از آبسردکن دم در دانشگاه و بعد رفتم عابربانک ملت. رمزکارتهای جدید را درست کردم و با بیحالی رفتم دم در ستاد آزمونها که هفته قبل از من کلی اثرانگشت گرفته بود اما حالا در سامانه مانع ثبتنامم بعنوان عوامل اجرایی میشد چرا که گویا یادشان رفته بود اثر انگشتان را ثبت کنند. شنبه بود و مشخص بود که نیستند. فردا هم که عید بود و تعطیل و من راهی برای تماس و حل مساله نداشتم. خسته خسته رفتم سمت مصلی. و در بسته بود و در آن گرما باید بیش از یک ساعت را در پارک مطالعه میگذراندم تا در باز شود و بشود داخل مسجد رفت. خسته از یک روز پر مشغله و البته گرسنه و بیتاب از گرما روی نیمکت پارک مطالعه نشستم. به گوشیام آنقدر وررفتم تا زمان شروع مراسم شد. داخل مسجد دلم میخواست دراز بکشم اما شرایط جور نبود. از همکلاسیام همان که بارها حقوقش را به کارت من زده بود و برایش گردش حساب گرفته بودم و توی صف بانک علافش شده بودم از همو سراغ افرادی که در ستاد آزمون کار میکنند گرفتم و توضیح دادم که چه شده. من سرسوزن فکر نمیکردم از اویی که کارمند دانشگاه همین نظام است درحالیکه مخالف حکومت است و دم از محبت میزند و بدبختی مردم، رفتاری ببینم که انگار من... آخر او که خود کارمند دانشگاه است و من که جایی چیزی نخواستم و اگر نیاز به فعالیت و حتی بودن هزینه حداقلی آن نبود و اگر رییس آنجا کسی نبود که برایم مورد اطمینان باشد اصلا سمت آنجا هم نمیرفتم. 1ش را که سرد بود نخوانده گذاشتم جوابی که میگفت مرا بعنوان نیرو در ستاد نمیگیرمد و شرایطش را ندارم در حالی که مساله یک اثرانگشت بود فقط. منتی بر دوستیهایم نمیگذارم فقط متعجبم... اواسط دعا بود. تا قبلش با خود میگفتم حالا از سایت شات میگیرم و دل به دریا میزنم و برای استاد میفرستم و از او میخواهم شماره مسوولش را بدهد. هرچند استاد برخورد خوبی نمیکند و حق هم دارد چون نباید... اما من مقصر نبودم و ثبت نام هم فقط تا دوشنبه بود که روز کاری ستاد نبود، ولی با برخورد بد آن همکلاسی... من متخصص سرد شدنم وقتی حس کنم زیادی ام حتی اگر آن فرد که حسی را میدهد بیربط باشد... از بس طرد شدهام از بس بخاطر چیزی که مقصرش نبودم...
برچسب:
نویسنده: پارسا شریعتی