به نام حضرت دوست
سلام خدایا
گاهی با خودم فکر میکنم بالا نشستی و وقتی باهات حرفامو میگم میگی: همینه که هست. من همینم که هستم. اگه اینو بگی خدایی اختیار با خودته. اما اینطوری خیلی تلخ به نظر میای. میشه اگه اینطوریه بگی من چرا باید زنده باشم؟ باورت نمیشود چقدر خسته و بی حوصله و دلتنگ فضای صافم. دلتنگ سلام و علیکی آرام و دوست داشتنی و بدون چالش. خیلی خسته ام. و این خستگی بی پایان و کشنده است.
مرام آدمها دو جور است: یکی آن گونه که دوست دارند تو ببینی و دوم آنگونه که هستند....
شب نوشت:
خیلی دردآور است وقتی دنبالی کمی بار کارها را تقسیم کنی، با این وجود به تو انگ ترمز بزنند و تهمت بزنند. آنهم بزرگی مثل... واقعا باید آورده ها و باخته هایم را دید تا گفت چه به من رسیده و چرا ترمز شوم؟!
چه شب تلخی...
برچسب:
نویسنده: پارسا شریعتی