خرید بک لینک

به نام حدا

سلام بر مهدی(عج)

چندباری خانم همسایه آمده و خواهش کرده تا من و خواهرم عضو بسیج تازه تاسیس مسجد حضرت اباالفضل خیابان باهنر شویم. من وقتهایی که حالم بطلبد برای نماز به آنجا میروم اما بسیج را نه... 

چندروز پیش مادرم نبود و من سر کامپیوتر بودم. به خیال خودم که مغزم کوچک است داشتم یک برنامه لابلای تایپ مقاله دیگرم به استاد خوبم برای یک طیف خاصی از دانشجوها به شکل ایمیلی پیشنهاد میدادم. زنگ خانه به صدا درآمد. فکر کردم مامان بزگشته. بی احتیاطانه در را زدم و نشستم سر کارم. مادر نبود. حنانه رفت دم در. خانم همسایه آمده بود مخ ما را برای بسیج کار بگیرد! با حنانه حرف میزد من غرق تایپ پیشنهاد طرح برای دانشجویان بودم. میدانستم استاد ممکن است جدی نگیرد ولی دلم میخواست بنویسم و کمکی کنم به این قشر. حنا آمد و گفت با تو کار دارند. تعلرف کردم خانم همسایه میگفت معلم عربی بشو. گفتم فقط متوسطه اول. بقیه تخصصی است و ترجیحٱ عربی خوانده باید مداخله کند و فارسی کنکور را میتوانم. گفتم اصلا من فضای کارم و علایقم قصه کودک است. از او خواستم داستانهای فکری ۸ تا۱۵ سال را از مهرآفرین یا نشر یارمانا بخرند و کار کنند با بچهها. گفت عصر بیا برای فرمانده پایگاه بگو این فبک چیست و چه کنیم؟ شماره اش را داد و من بی میلانه سیو کردم و تک نزدم تا او شماره ام را داشته باشد. رفتم سر تایپ نامه به استاد و بعد هم ادامه مقاله جان. عصر امد دنبالم. رفتم جلسه شان. نجربه یاران انقلاب و نمایشهای منم بازی خفهام میکرد. سکوت کردم تا گفتند حرف بزنم. از لزوم آموزش غیرمستقیم و شیوه آموزش فبک و کتابها گفتم. فرمانده شان معلم پرورشی بود. من معلم پرورشی 1م.ادعا ندارم استاد آن هفته ای گفتند خودم را خیلی جدی میگیرم من نهایت جدی گرفتنهایم متنهای صادقانه و مطالبهگرانه از ایشان است خودم میدانم هیچم و هیچتر میشوم به ایشان قول میدهم.و این تلنگر استاد به من بجا بود. شماها شاید فکر کنید من مرید استادم هستم. انقدر اذیتشان کرده ام که دیگر هیچ هیچ هیچم نزد ایشان. با دیوار فرقی ندارم هرچند شدیدا پشیمانم. بگذریم. فرمانده شان گفت: تو خودت کتابها را تدریس کردی؟ ذهنم درگیر خدمات معلم پرورشی ها بود. ذهنم را جمع کردم و گفتم من به نویسنده اش مشورت داده ام البته در حد ویرایش. تمام جلدها را خوانده ام دوره فبک رفته ام. این کتابها برای ۴ تا ۸ سال هم نوشته شده ولی چاپ نشده و من اجازه ندارم متنی از آن به کسی بدهم. برای اجرایش هم تا استادم که نویسنده است تایید نکند اجرا نمیکنم. بروید یارمانا و مهرآفرین را سرچ کنید مجموعه ده جلدی ۸تا ۱۵ سال هست. دوباره گفت: شما با بچه کار کردید؟ گفتم من دانشگاه درس داده ام گاهی اما دوره بازی و مراقبت کودک پیشدبستانی و فبک رفته ام در مهد هم خیلی کم اما بوده ام. باز از مفاهیم اخلاقی کتابها و سبک نگارششان گفتم. یکی که مشتاق جایگاه بود، گفت: من کتاب یار مهربان دارم. آن کتاب دقیقا درباره امامها و... کار کرده. سکوت را ترجیح دادم. موافق متنهای آن مدلی نبودم. فرمانده شان شروع کرد کار قسمت کند.. یکی را گذاشته بود برای بزرگسال. مال پایگاه همسایه بود. فردی در گوشش گفت که او ضدولایت است. او را حذف کرد و همان فرد سعایت کننده را مربی گذاشت. کلاس روخوانی و نقاشی و قصه های مستقیم... در چهار گروه سنی.

لزومی به زیاده گفتن نبود. جایی نبود که بخواهم باشم. توی سرشان میزدند که فرمانده شان ببیندشان. من حوصله توی سرم زدن ندارم. امروز کمی ژودتر به مسجد رسبدیم. یکی از همینها آمد سین جیم که نکند شورا جلسه داشته و او نبوده... گفتم من فقط اینجا برای نماز می آیم همین تا آخر هم همین است خیالتان راحت. ول کن نبود و میگفت چزا زود آمده ام پس؟!!

آری 1 باید دلیل داشته یاشد، ارزش داشته باشد، لزوم داشته باشد . سکوت اگر خوب نبود خدا نمیآفرید. و من میدانم استاد کمترین سکوت را از من دیده اید. ببخشید شاگرد ناخلفی هستم اما اکنون بیش از همیشه خجالت زده شما هستم شاید خجالتزدگی باعث شد آن روز بروم ناخوادآگاه داخل کلاس خجالتزدگی باعث شده نتوانم بیایم درست عذرخواهی و این نیامدن اینطور برداشت شده که من خود را جدی گرفتهام با تمام وجود میگویم استاد من تحت تاثیر گفته دیگران درباره برخورد شما، انصاف شما، ترسیدم. برایم عجیب بود چرا وقتی سر قضیه کتابها با ناشر حرف زدم گفت: آنقدر شما را قبول دارد که پشت سرتان نماز میخواند؟ وقتی کامنت پاک کردن و بلاک کردنتان را دیده بودم و آن را اوج درک نکردن میدانتستم و حواسم به سر دیگر قضیه که رفتار خودم بود نبود. استاد من یادم رفت هر چیزی یاد گرفتم از شما بود. من سر کتابها از رفتار کسی که سهمخواهی کرده بود الگوبرداری کردم درحالیکه خودم سهم نمیخواستم و دلخوشیام همکاری با شما بود. و هی گغتم بقیه نبینند یا فلان باشد. تمام خواه ضدن همین نیست؟ نمیدانم.با اینکه چندماه بود بیخیال کتابها شده بودم ولی شما بیخیال نشده بودید من فقط بابت تاثیرپذیری و اینکه هویتی قائل شدم برای خودم، عذر میخواهم واقعا خجالت میکشم و دیگر هیچ هویتی برای خودم مقابل شما قایل نخواهم شد. من که نمیخواهم آدم معروف شوم و دفتر دستک درست کنم که از کسی پله بسازم فقط میخواهم یاد بگیرم هرچند این مدت درسهاتان را با تنبیه و تلخی یاد دادید. تمام این مدت برای من همکاری علمی با شما مهم بوده چون شما را عالم میدانستم اگر پیگیر چیزی شدم دلیلش تنها این بود که نکند مرا که امکان دارد دیگر دکتری و ارشدی نباشد که راهنمایم شوید و آرزوی مهمم یعنی اینکه شما راهنمایم باشید را با خود به دنیای دیگر ببرم نکند مرا درک نکنید. نکند... استاد قبلا حرف میزدم و شیطنت میکردم و می آمدم دفترتان عذرخواهی هم نمیکردم اما الان میترسم خجالت میکشم. یاحق

اللهم عجل لولیک الفرج

یاعلی


موضوعات مرتبط: شخصی، عدالت
برچسبها: ادبی, دلنوشته, استاد خوب, علمی

برچسب: نویسنده: پارسا شریعتی تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 22:24

صفحه بندی