به نام حضرت دوست
السلام علی المهدی و علی آبائه
بی حوصله که باشم حرف نمیزنم. بیخیال میشم و میرم تو اتاق. نم نم چشمام خیس میشه ولی کنترل میکنم که باد نکنه. بی حوصله بودن یه آدم شلوغ و پرانرژی خیلی به چشم میاد. وقتی تو تمام انرژی خونه باشی. بی حوصله بودن امروز رو از دولت آباد اوردم خونه. علتش هم مهم نیست. بی حوصلگیم به قدری بود که واتسآپمو حذف کردم از رو گوشیم و به واتسآپ ویندوز اکتفا کردم. بی حوصله رفتم سر سفره شام. بابام گفت: مغازه پسر خالم بودم(عموی مامانم). گفت: پسر خواهرم شاعر خیلی قوی هستش. بابا با لحن خاصی گفت. انگار که بخواد بگه داشته غلو میکرده. من گفتم: بله پسر عمه مامان از هفت هشت شاعر قوی زنده ایرانه و از دو سه شاعر قوی حاضر استان. کلی تعریف کردم که در شعر گفتن هیچ کدوم از استادای ما به گرد پاش نمیرسن.. بعد گفتم: بابا وقتی عمو از مهدی عمه گفت تو چی جواب دادی؟ گفت 1. گفتم نه دیگه از لحنت پیداست یه چیزی گفتی. گفت: گفتم: دخترم دکترای همه این چیزا رو داره. همه رو میذلره تو جیبش....
حال نداشتم توضیح بدم گه ذوق شاعری و تمرینات مهدی کجاست و ذوق شاعری من کجا.... فقط گفتم نه اگه دیدیش بهش بگو باعث افتخار فامیلی. یکی یکی کتاباشو معرفی کردم و مامان گفت بیت دعوت میشه ولی نمیره!! خلاصه که بی حوصلگیم چند برابر شد چون فهمیدم خانواده نمیدونن واقعا هیچی بارم نیست هیچی نیستم
اللهم عچل لولیک الفرج
یاعلی
برچسب:
نویسنده: پارسا شریعتی