به نام حضرت دوست
السلام علی المهدی و علی آبائه
هر وقت خدایا خواستم باهات حرف بزنم، صدتا آدم قطار شدند تو ذهنم. تو رو که نمیشناسم فقط مثل شبان داستان موسی و شبان میتونم بگم همه چیزم فدات... فکر کن اونم درست وقتی 1 نیستم. اگه موسی بود میگفت این چه ژاژ است...خدایا دلم گرفته دلم شکسته و محضر تو کلیسا نیست که بخوام سفره دلمو برات باز کنم ضعف و قوتمو برات بگم. من همیشه دلم هم صحبتی با کسی رو خواسته که حرف نزده تو چشمام نگاه کنه تو چشماش نگاه کنم و حرف همو بفهمیم. حال توضیح و حرف زدن ندارم. نه اینکه از تو خسته باشما کلٱ خسته از گفتنم. از درک نشدن. خدای من راستشو بگو واقعٱ منو فراموش نکردی؟ واقعنی؟
برچسب:
نویسنده: پارسا شریعتی