به نام خدایی که خیلی دوستش دارم
از قدیم عادت داشتم واژه ها را در ذهنم تصور کنم. راستش در دنیای اضدادی که برای خودم ساخته بودم همیشه "مجاز" یک غول بی شاخ و دم و یک اژدهای هفت سر بود که مرا زنداتی کرده بود. یک روز "حقیقت" می آمد با لباس سفید و لبخند و پارجه سبز و پرجم سبز، مرا از آن مجاز پلشت لباس مشکی و کثیف نجات میداد و میبرد. مثل تعزیه!
این رویای اضداد را بین "آشتی و قهر" ، بین "راستی و دروغ" ، بین "مهربانی و تلخی" بین... همه چیزها داشتم. فکر کنم دوران قبل از راهنمایی قبل از دبستان.... البته اوایل مفاهیم نبودند. اول مصادیق بودند. کم کم انتزاعی تر که شدم، تضادها مفهومها شدند. هتوز از "مجاز" میترسم. خیلی. مجازی که گاهی ناخواسته تمام زتدگیم میشود.
و من هنوز منتظر آن "حقیقت" ظفرمند لباس سفید پرچم سبزم:((
برچسب:
نویسنده: پارسا شریعتی