به نام خدا
درد که بیاید روی دردهای 30ساله ات،
دیگر دنبال تسکین نمیروی
تسلیمش میشوی.
اصلا پشبمان میشوی که چرا سی سال مبارزه کرده ای؟
"منم من سنگ تیپا خورده رنجور"
تمام حسرتهایم رنگ اعتمادهای سبزی است که پای آدمهایی که واقعا دوستشان داشته ام با آبی صداقت ریخته ام.
به جایی رسیده ام که شب که میخواهم بخوابم، دیگه رویایی ندارم که با دلخوش شدن به آن، خواب به چشمانم بیاید.
ناچار از ترس کابوسهای سی ساله ام، بیدار می مانم.
بعد لابلای هق هق شبانه، به خود قول میدهم فردا بروم سر مزار شهید دوست داشتنی ام و از او بخواهم واسطه شود تا زندگی لعنتی ام دیگر تمام شود
خدایا من...
خدایا تو واقعا میبینی مرا؟!
برچسب:
نویسنده: پارسا شریعتی