خرید بک لینک

بهنام حضرت دوست

السلام علی المهدی و علی آبائه

سلام داشت زمان بهروز شدنت یک سال میشد که تصمیم گرفتم گرد گرفتاریها را با نسیم خوش با تو گفتن فروبنشانم.

میدانی؟ تحمیل کردن خود خیلی چیز بدی است. حتی از تحمیل شدن هم بدتر است. این شبها که شب قدر بود، خیلی زمان خوبی بود برای بالا و پایین کردن چیزهای مختلف. تهدیدها و فرصتها را شناختن و بررسی اینکه چه جاهایی با چه نیاتی وارد میشوی ولی چه برخوردها و قضاوتهایی از رفتار بی منظورت که ممکن است ناخواسته غلط باشد، میشود. هرچند من مسؤول قضاوتهای دیگران نیستم.

به رفتارهای خودت نگاه میکنی. خالصهایی که گاهی بر اثر دیدن مرامهای نامهربان به ناخالصی گراییدند. به آنهایی که حاضر بودهای خالصانه برایشان باشی میاندیشی. گاهی میبینی این بودنهایت رنگ تحمیل کردن داشته.

یادت میآید که روزی کسی که حالا میخواهد سر به تنت نباشد میگفت: «چرا اصرار داری اینجا باشی وقتی تمام افراد اینجا و خصوصٱ مدیرش تو را بیرون میکنند؟ از در بیرونت میکنند تو از پنجره میآیی، از پنجره بیرونت میکنند از دیوار...» برای کسی که عادت دارد تمام مسائل را از دریچه منفعت ببیند، توضیح اعتقادت به اینکه میخواهی یاد بگیری، میخواهی هرچه بقیه واقعٱ شاگردیشان با منفعت بوده تو جبران کنی، اینکه به چنین فردی بگویی بلد نیستی اما دوست داری کارآمد باشی برای کسی که قبولش داری... سخت است چون نمیتواند بجز نگاههای ظاهرٱ علمی غربی و ریشههای مزخرف روانشناختی لیبرال و غیراخلاقی برای ماندنت توجیهی بیابد. تو در پازل او متهمی. دوست داشتن و وفاداری در نگاه او اصلا حق ندارد جز سمت خانواده و بچهها و قراردادهای مکتوب کاری وجود داشته باشد که اگر باشد، بدترین معنا را میدهد. چه روزهایی که بیجهت و با صرف هزینههای بسیار، صرف شد برای صحبت با کسیکه حالا فکر میکنم تنها هدفش اثبات تلاش بیهودهام بود برای ماندن.

نمیدانم اما خدایا چند روزی است که بودنم را رنگ تحمیل کردن میدانم. که نمیخواهم اگر اطمینانی نیست و اگر مزاحمم، ادامه دهم. سالهای نچندان دور، همان سالها که برای بودن تلاش میکردم؛ خیلیها بودند که برای بودنشان، بقیه را حذف و نادیده میگرفتند. کار آنها تحمیل خودشان بود. سعی کردم این مدت کسی را حذف نکنم. حتی دست دوستی به سمت کسانی که روزی مرا شکستند و شکستگیهایش هنوز جبران نشده و بذر بی اعتمادی را در وجودم کاشته دراز کنم. چند روزیست میبینم اعتماد قبل را ندارید. فرد دیگری بود که میگفت: احساس و خواست ما شاید مقدس باشد و واقعی اما در ارتباطهایمان با دیگران باید بدانیم که ممکن است او نخواهد شاگردش باشیم، همکارش باشیم، کمک کنیم و اینجا باید بلد باشیم که خود را تحمیل نکنیم. او حرفش منطقیتر بود... من نمیخواهم خود را تحمیل کنم، تحمل شوم و بعد نادیده گرفته شوم. هر بار که حس حذف و ندیدن کسی سراغم آمده، همان لحظه به احساسات زمانهای طردشدنم فکر کردم، برای مبارزه با خودم درست برعکس طرد عمل کردم اما کم گذاشتهام نمیدانم.

برچسب: نویسنده: پارسا شریعتی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 18:22

صفحه بندی