به نام حضرت دوست
بنای شکل گیری ات بنای درددل نبود. آن روزها هدفم درج اشعار و دست نوشته های مذهبی ام بود و درج چالشهایی که در کار فرهنگی با آن روبرو میشوم.
آنروزها یک 1 نامه خیلی بزرگ داشتم و هر موقع دلم میگرفت برگه برمیداشتم و خطاب به حضرت صاحب الامر درددل میکردم. یک روز هرچه گشتم دیگر آن پاکت را نیافتم. شاید برده باشمش در میان شلوغیهای خانه تکانی، به زیرزمین. نیست که شد، دیگرپاکتی نبود که رویش بنویسم "تنها پس از مرگم حق دارید بازش کنید..." کلیسایی بود آن پاکت! پر اعترافات و پر شر و شور بازیهایم. و پر از بغضهایی که با روی کاغذ آمدن حروف، میشکست.
بعد از مدتی وقتی کاملا ناامید از پیدا کردنش شدم، دیدم وبلاگ همه شده یادداشتهای روزمره از خاطرات و روزمرگیهایشان و از تعریف و تمجید از خودشان. من هم بیخیال پاکت شدم و برای اینکه مکانی داشته باشم که مطمئن باشم خانواده حرفهایم در دسترسش نیست، وبلاگ را حرم امن الهی دانستم!
دلم بدجوری آن پاکت را میخواهد. جوهر و خودکار سبکترم میکرد. ویلاگ خوبم اگر به تو کم سر میزنم یا اگر فقط شده ای خط خطی های شاکی آمیز، مرا ببخش عزیزم. این را اما تو بدان! این روزها دلم بدجوری رفتنیست.
برچسب:
نویسنده: پارسا شریعتی